......و اما حج دوم

چندی ديگر صدای اذان ديگری بلند شد. و اين موذن، حضرت رسول صلی الله عليه و آله و سلم بود، در نزد قبرش.

آن ايام که کار را بر حضرت سید الشهدا در مدينه سخت کردند، حضرت شب به حرم مبارک جدش مشرف شد.قدری عبادت کرد عرض کرد:اللهم هذا نبيک محمد. و اناابن بنت نبيک.وقد خضرنی من الامر ما قد علمت.........(۱)

خدا را در نزد قبر مقدس پيغمبر خواند. عرض کرد خدايا تو دانی چه بلا برايم حاضر است. و تو دانی که من دوست دارم معروف را وحق را و دشمن دارم باطل را. تو را به حق اين قبر و کسی که در اين قبر است قسم می دهم که اختيار فرما برای من رضای خودت و رضای رسولت را. رسول خدا در خوابش آمد با عده زيادی از ملائکه و فرمود:

حبيبی يا حسين! کانی اراک عن قريب مرملا بدمائک مذبوحا بارض کرب و بلاء(۲)

باری موذن اين حجش حضرت پيغمبر، ميقاتش حضور قبر پيغمبر وقتش ماه رجب بود که به او خبر شهادتش را داد و فرمود: يا ولدی اخرج الی العراق (۳)

آن بود که حضرت تلبيه گفت و شب از مدينه طيبه بيرون آمد. زنهای بنی هاشم و عبدالمطلب فهميدند....آمدند...گريه ها کردند. عرض کردند از خدا بخواه-يا حبيب الابرار- که ما ها را فدای تو کند، ما بميريم عوض تو، ما از اهل قبور باشيم نه تو.

عمه های حضرت خواهرهای حضرت اميرالمومنين عليه السلام شنيدند... آمدند گريه کردند........

ام سلمه به حضرت عرض کرد: يا بنی لاتحزنی بخروجک الی العراق.فانی سمعت جدک يقول يقتل ولدی الحسين بارض العراق فی ارض يقال لها کربلاء.

و جد بزرگوارت به من تربت داده و در شيشه گذاشته ام.حضرت به او مطالبی عرض کرد.....سپس فرمود مادر می خواهی به تو کربلا و قبرم را نشان بدهم؟

اشاره به طرف کربلا فرمود. زمين پست شد و به قدرت و حکم خدا ام سلمه کربلا را ديد.حضرت فرمود:

آنجا خيمه گاه است.

آنجا جای استغاثه است.

آنجا جای از اسب افتادنم است.

آن جای ديگر جايی است که سرم را از بدنم جدا می کنند.

آن جا جای دفنم است.

بعد حضرت دست دراز کرد از تربت کربلا برداشت و به او فرمود: مادر، اين خاک را بگذار با آن خاکی که جدم به تو داده است. هر وقت که خاکها خون شدند، بدان که من کشته شده ام(۴) .

ام سلمه فرمود: آن دو خاک به حال خودش بود تا روز عاشورا .عصر عاشورا شد. ديدم شيشه جوش می زند از خون.صيحه زدم، ولی کتمان کردم که دشمنان ما در مدينه خبردار نشوند. ابن عباس گفت: ديدم صدای شيون از خانه ام سلمه بلند است.به عصا کش خود گفتم: مرا ببر به خانه ام سلمه.وقتی به آنجا رسيدم  عصاکشم گفت: شيشه خون در جلويش است. از او پرسيدم چه واقع شده است؟ به من اعتنا نکرد، صدا بلند کرد و گفت:

يا بنات عبدالمطلب! اسعدينی بالبکاء.فانه قد قتل سيدناالحسين بکربلاء.

ابن عباس می گويد: به ام سلمه گفتم: از کجا می گويی که حضرت شهيد شده؟

گفت: خوابيده بودم. رايت رسول الله مغبرا شعثا. پرسيدم چرا گرد و غبار آلوده هستيد؟ فرمود: پسرم حسين را مردم کشتند. الان از کندن قبرش و از تجهيزش فارغ شدم.(۵)

۱-بحارالانوار علامه مجلسی جلد ۴۴ صفحه ۳۲۸

۲-همان

۳-الملهوف صفحه ۱۲۸

۴-بحارالانوار جلد ۴۴ ص ۳۳۱ و ۳۳۲

۵-بحارالانوار جلد ۴۵ صفحات ۲۳۰-۲۳۲

/ 1 نظر / 14 بازدید
رضا الوند

شیخ جعفر شوشتری مرد بزرگی بود وقتی اسم امام حسن رو میاورد همه رو منقلب می کرد.شنیدم در خواب امام حسین رو دیده و خیلی چیزها رو نشونش دادن